در خبر قتل زنان، بارها با عبارتی روبهرو میشویم که از فرط تکرار، گویی هول جنایت را پنهان کرده است: «انگیزه ناموسی». اما چه نسبتی میان آبروی یک مرد و جان یک زن وجود دارد؟ چگونه ممکن است حیثیت انسانی که باید حاصل کردار خودش باشد، به بدن، رفتار و انتخابهای انسانی دیگر وابسته شود؟ و چه کسی به مردان اختیار داده است که برای آنچه «لکهدار شدن ناموس» مینامند، درباره مرگ و زندگی زنان تصمیم بگیرند؟
«ناموس» در تاریخ زبان، معانی گوناگونی از قانون و آیین تا حرمت و پاکدامنی داشته است. اما در فرهنگ مردسالار، زن به جای آنکه خود صاحب حرمت باشد، به نگهبان حرمت مرد تبدیل شده است. «آبرو» نیز که باید بیانگر اعتبار اجتماعی هر فرد باشد، چنان تعریف شده که گویی مرد صاحب آن است و زن مسئول نگهداریاش. در این تقسیم نابرابر، مرد مالک اعتباری خیالی است و زن ممکن است به اتهام خدشهدار کردن آن، جان واقعی خود را از دست بدهد.
در چنین فرهنگی، مردانگی با اختیار شناخته میشود و زنانگی با محدودیت. مرد میتواند انتخاب کند، خطا کند، پشیمان شود و همچنان فردی مستقل باقی بماند؛ اما همان استقلال در زن گاه سرکشی و بیآبرویی خوانده میشود. زن نه با شخصیت مستقل خود، بلکه با نسبتی که با مردان دارد شناخته میشود: دخترِ کسی، همسرِ کسی یا خواهرِ کسی. گویی برای مرد بودن، انسان بودن کافی است؛ اما زن برای به رسمیت شناخته شدن باید همواره چیزی را برای دیگران اثبات کند.
شگفت آنکه در بسیاری از کشورها، سالهاست روابط جنسی رضایتمندانه خارج از ازدواج از قلمرو جرم خارج شده و حتی خیانت زناشویی دیگر مبنای مستقل و تعیینکننده طلاق نیست. در این نظامهای حقوقی، آنچه اهمیت دارد فروپاشی رابطه زوجیت است، نه محاکمه اخلاق خصوصی افراد. این تحول به معنای تأیید خیانت نیست؛ به معنای تمایز گذاشتن میان قضاوت اخلاقی و مجازات قانونی است. اما در ایران، قانون همچنان بر روابط جنسی خارج از ازدواج عنوان مجرمانه میگذارد و فرهنگ ناموسی گاه حتی به مجازات قانونی نیز قانع نیست. چگونه است که رفتاری در یک جامعه از قلمرو حقوق کیفری بیرون رفته، اما در جامعهای دیگر حتی ظن به وقوع آن میتواند بهانه سلب حیات شود؟ فاصله این دو نگاه، تنها فاصله قوانین نیست؛ فاصله دو تصور از انسان و حق او بر زندگی خویش است.
قتل زنی که اندام جنسی او عامدانه بریده شده، صورت هولناک همین تصور مالکانه است. قاتل نهتنها جان زن را میگیرد، بلکه بدن او را نیز موضوع مجازات قرار میدهد؛ گویی میخواهد حتی پس از مرگ، آنچه را منشأ ننگ تصور کرده نابود کند. چنین جنایتی را نمیتوان به خشم لحظهای یا اختلاف خانوادگی تقلیل داد. اینجا انسانی خود را مالک انسانی دیگر پنداشته و گمان کرده است میتواند سوءظن شخصیاش را به حکم مرگ تبدیل کند.
حق حیات درست در برابر همین تصور معنا پیدا میکند. زندگی انسان پاداش پاکدامنی، فرمانبرداری یا تأیید خانواده نیست. حتی اگر زنی برخلاف تمام باورهای خانواده و جامعهاش زندگی کند، حتی اگر اشتباه کند یا رفتارش از نظر دیگران ناپسند باشد، هیچیک چیزی از حق او برای زنده ماندن نمیکاهد. فردیت زن نیز تنها داشتن نام و هویت جداگانه نیست؛ یعنی او ادامه شخصیت پدر، برادر یا همسرش نیست و هیچکس نمیتواند به نام شرف خویش درباره سرنوشت او حکم صادر کند.
فاجعه آنجاست که در برخی مناسبات اجتماعی، هنوز کشته شدن زن به اندازه آنچه «بیآبرویی» او نامیده میشود، شرمآور تلقی نمیشود. مردی جان انسانی را میگیرد و همچنان کسانی برای رفتار او توضیحی از جنس غیرت و شرف میتراشند. چه وارونگی هولناکی است که قتل، راه بازگرداندن آبرو پنداشته شود؛ گویی میتوان با ریختن خون، اعتباری اخلاقی به دست آورد.
تا زمانی که خانواده، جامعه و قانون، فردیت مستقل زن را بیقیدوشرط به رسمیت نشناسند، محکوم کردن این جنایتها پس از وقوعشان کافی نخواهد بود. مسئله تنها مجازات قاتل نیست؛ باید خود آن تصوری را به پرسش کشید که به مرد حق مالکیت میدهد و از زن حق انتخاب میگیرد.
اگر شرف معنایی داشته باشد، باید در حرمت گذاشتن به جان و اختیار دیگران آشکار شود، نه در سلطه بر آنان. آبرویی که برای حفظ آن انسانی کشته شود، دیگر آبرو نیست؛ نام محترمانهای است که بر یک جنایت گذاشتهاند.
